پایگاه همدان شطرنج

آنقدر خوب هستم که ببخشمت
امــا
آنقدر احمق نیستم که دوباره به تو اعتماد کنم...


نامه دوازدهم

بانوی بزرگوار من!
چرا قضاوتهای دیگران در باب رفتار، کردار، و گفتار ما، تو را تا این حد مضطرب و افسرده می کند؟
چرا دائماً نگرانی که مبادا از ما عملی سر بزند که داوری منفی دیگران را از پی بیاورد؟
راستی این « دیگران » که گهگاه این قدر تو را آسیمه سر و دلگیر می کنند ، چه کسانی هستند؟
آیا ایشان را به درستی می شناسی و به دادخواهی و سلامت روح ایشان ، ایمان داری؟
تو، عیب این است، که از دشنام کسانی می ترسی که نان از قِبَل تهدید و باج خواهی و هرزه دهانی خویش می خورند - و سیه روزگارانند، به ناگزیر...
عجیب است که تو دلت می خواهد نه فقط روشنفکران و مردم عادی، بل شبه روشنفکران و شبه آدمها نیز ما و زندگی ما را تحسین کنند و بر آن هیچ زخم و ضربه ای نزنند...
تو دلت می خواهد که حتی مخالفان راه و نگاه و اندیشه و آرمان ما نیز ما را خالصانه بستایند و دوست بدارند...
این ممکن نیست، نیست، نیست عزیز من؛ این - ممکن - نیست. در شرایطی که امکان وصول به قضاوتی عادلانه برای همه کس وجود ندارد ، این مطلقاً مهم نیست که دیگران ما را چگونه قضاوت می کنند؛ بلکه مهم این است که ما ، در خلوتی سرشار از صداقت، و در نهایت قلب مان، خویشتن را چگونه داوری می کنیم...

عزیز من !

بیا به جای آنکه یک خبر کوتاه در یک روزنامه ی امروز هست و فردا نیست، این گونه بر آشفته ات کند، بیمناک و بر آشفته از آن باش که ما، نزد خویشتن خویش، از عملی، حرفی، و حرکتی، مختصری خجل باشیم. این را پیش از ما بسیار گفته اند ، باور کن:
هر کس که کاری می کند، هر قدر هم کوچک، در معرض خشم کسانی ست که کاری نمی کنند.
هر کس که چیزی را می سازد - حتی لانه ی فرو ریخته ی یک جفت قمری را - منفور همه ی کسانی ست که اهل ساختن نیستند.
و هر کس که چیزی را تغییر می دهد - فقط به قدر جابه جا کردن یک گلدان، که گیاه درون آن، ممکن است در سایه بپوسد و بمیرد - باید در انتظار سنگباران همه ی کسانی باشد که عاشق توقف اند و ایستایی و سکون.
...و بیش از اینها، انسان، حتی اگر حضور داشته باشد، و بر این حضور ، مصرّ باشد، ناگزیر، تیر تنگ نظری های کسانی که عدم حضور خود را احساس می کنند، و تربیت، ایشان را اسیر رذالت ساخته، به او می خورد...
از قدیم گفته اند ، و خوب هم، که: عظیم ترین دروازه های اَبر شهر های جهان را می توان بست ؛ اما دهان حقیر آن موجودی را که نتوانسته نیروهایش را در راستای تولید مفید یا در خدمت به ملت، میهن، فرهنگ، جامعه، و آرمان به کار گیرد، حتی برای لحظه ای نمی توان بست.
آیا می دانی با ساز همگان رقصیدن، و آنگونه پای کوبیدن و گل افشاندن که همگان را خوش آید و تحسین همگان را بر انگیزد، از ما چه خواهد ساخت؟ عمیقاً یک دلقک؛ یک دلقک درباری دردمند دل آزرده، که بر دار رفتار خویشتن آونگ است - تا آخرین لحظه های حیات.

عزیز من !

یادت باشد، اضطراب تو، همه ی چیزی ست که تنگ نظران ، آرزومند آنند. آنها چیزی جز این نمی خواهند که ظل کینه و نفرت شان بر دیوار کوتاه کلبه ی روشن ما بیفتد و رنگ همه چیز را مختصری کدر کند.
رهایشان کن عزیز من، به خدا بسپارشان، و به طبیعت...
تو خوب می دانی که اضطراب و دل نگرانی ات چگونه لرزشی به زانوان من می اندازد، و چگونه مرا از درافتادن با هر آنچه که من و تو ، هر دو نادرستش می دانیم ، باز می دارد.

بانوی من!

دمی به یاد آن دلاوران خط شکنی باش که در برابر خود، رو در روی خود، فقط چند قدم جلوتر ، بدکینه ترین دشمنان را دارند. آیا آنها حق است که از قضاوت دشمنان خود بترسند؟

بگو: « ما تا زمانی که می کوشیم خود را خالصانه و عادلانه قضاوت کنیم، از قضاوت دیگران نخواهیم ترسید و نخواهیم رنجید»...

 

 

خدایا ؛ عقیده ی ما را از دست عقده هایمان مصون بدار !؟

 

روزنوشت های من ...

مارها ، لك لك ها و قورباغه ها !

 

 

 

به نام خالق عشق و انديشه ...

 

قبل از هرچيزي ...

اين را مي گويم كه گفته باشم ...

نادر ابراهيمي در كتاب "چهل نامه كوتاه به همسرم" در نامه آخر نوشته است :

اين را پيش از ما بسيار گفته‌اند، باورکن ! هرکس که کاري مي‌کند، هر قدر هم کوچک، در معرض خشم ‏کساني‌ست که کاري نمي‌کنند. هر کس که چيزي را مي‌سازد - حتي لانه‌ي فرو ريخته‌ي يک جفت قمري را - منفور همه‌ي کساني‌ست که اهل ساختن نيستند. و هر کس که چيزي را تغيير مي‌دهد - فقط به قدر جابه جا کردن ‏يک گلدان، که گياه درون آن، ممکن است در سايه بپوسد و بميرد ـ بايد در انتظار سنگباران همه‌ي کساني باشد که ‏عاشق توقف‌اند و ايستايي و سکون.‏

... و بيش از اين‌ها، انسان، حتي اگر "حضور" داشته باشد و بر اين حضور مصر باشد؛ ناگزير، تير ‏تنگ‌نظري‌هاي کساني که عدم حضور خود را احساس مي‌کنند، و تربيت، ايشان را اسير رذالت ساخته، به او ‏مي‌خورد."

بودم اما نبودم ... آري ... چندوقتي نبودم ...

اينكه در شطرنج با عادل فردوسي پور فوتبال يا مهران مديري صدا و سيما و يا حتي داريوش فرضيايي (عمو پورنگ) در برنامه كودكان! مقايسه مي شوم بيش از پيش بر سختي كارم افزوده است ...

كليد صفحه ام براي نوشتن روزنوشت بدجوري خاك گرفته بود ...

علت را نپرسيد كه علت ها دارم ... چه وصله هايي كه چسبيده نشد ... گفتيد اين هم مثل بقيه ...

توصيه ها، خواهش ها و نصيحت هاي زيادي شد ... ترساندنم از بس اين دور و بري ها ... گفتند بچه !  دلت براي اخراج شدن تنگ شده ... احمق جان ... چه اورلوك بزرگي كردي ... طرف تا 40 سال ديگه هم ولت نمي كند ... اصلاً تو مي داني مافيا يعني چه !؟ تو از اولش هم تنت مي خواريد ... اما نه ... دليل اين ها هم نبود ... فقط يك علت داشتم ...

ننوشتم كه اگر در المپياد جهاني چهلم شديم نگويند اين نوشت و ما خوانديم و باختيم ... !

حيف شد ... چقدر شيرين بود برنز باارزش و رويايي بازيهاي فكري و چقدر تلخ اين درسدن كوفتي آلمان ...

كاشكي همام دور اول كه تمام شد مسابقه به پايان مي رسيد ...

اوه ... ياد آن روزنوشت آخري افتادم ... عجب حماقتي كردم من ... اگر اين همه تائيد و تشويق به دلايل سياسي و باند بازي جاي خود را به تنبيه و تهديد داده بود الان چه مي شد !؟ دفعه بعد كه خواستم از اين مطلب ها بزنم حتماً با كسي، بزرگي چيزي مشورت خواهم كرد ... خوب نيست كه در اين سن در بين مافياي مخوف شطرنج له شوم !

تنها پيشكسوتي كه راجع به مطلب قبلي به بنده اظهار نظري نكرد استاد سالور بود كه بيشتر به فكر آشتي دادن بود تا مبحث مهم علت نگارش ...

بگذريم ...

آري ... بزرگترين هماورد ورزش زيباي شطرنج يعني المپياد جهاني تمام شد ... بد جوري عزا گرفته ام ... مي گوئيد چرا !؟

طبق معمول هميشه پس از اينكه المپياد به پايان مي رسد و سفرها ته كشيده و چمدان ها پس از دور دنيا در 80 روز باز مي شود دعواها شروع مي شود ... باز هم گفتيد دعوا بر سر چه !؟

حتماً داريد فكر مي كنيد، خوب معلوم است ديگر سفري نيست كه با آن كسي را ساكت كرد ... نه بابا ... اشتباه فكر كرديد ... دعواهاي بعد المپياد يك رسم قديمي است، مثل پارالمپيك بعد از المپيك ... به هيچ چيزي هم ربط ندارد ... باور كنيد !

البته مطمئناً دعواهاي اين دفعه با دفعه هاي قبل فرق خواهد داشت ... چاشني تند و تيز انتخابات رياست فدراسيون آنهم در اين اوضاع ... چه شود ...

اوه ... اين اواخر بعد سفرها چه اتفاقاتي كه نيافتاد ... چه عقلي كردم من كه ويتنام نرفتم ...

بعد از آن سفر كه تابحال از آن به اندازه 20 سفرنامه برايم نقل شده يكي از همكارانم درست دو روز قبل از مراسم عروسي اش عذرش خواسته شد ...

براي يكي ديگر پرونده ي حراستي به اين كلفتي {فاصله بين انگشت شصت تا انگشت كوچك دست راستم} درست شد و دو سه نفر هم بدجوري رفتند زير ضرب ... چه زيرابي هايي كه رفته نشد و زيراب هايي كه زده ...

البته عده اي معلوم الحال {منظور كساني كه حالشان معلوم است} گفتند كه اين كارها بخاطر منحرف كردن افكار است ... نمي دانم با اين نظر موافقم يا مخالف !!!

فقط مي دانم مدال هاي تيمي اين بچه هاي معصوم حتي اون طلاها در بين اين كشمكش ها رنگ باخت ...

از همه مهمتر ... ديگر كسي نگفت چرا علمائي قهرمان، چهارم شد ... همه گفتند آفرين چهارم شد ... باريكلا تو اين دو ماه دو بار قهرمان جهان رو برده ...

هيچكس به اين فكر نكرد كه اگر آريا اميدي، در دورهاي آخر آريا اميدي مي ماند الان از كدام كشور برايش دعوت نامه مي فرستادند ...

گفتم آريا ... فهميديد مربيش ارسلان زرين فام با چه مصيبتي راهي ويتنام شد ... يعني سهم گيلان يه دونه مربي هم نمي تونه باشه ...

هيچ كسي نفهميد غزل دست به چه كار بزرگي زد ... پوياي شكست ناپذير چش شده بود !؟  مگر امكان دارد ... ساراي ايران به سريلانكا باخت !!؟

4 از 5 صالح ميرزائي شد 5.5 از 11 !  سيد خليل ... امير كوثري نيا ... از همه مهمتر همايون توفيقي ... آخ ميترا حجازي پور ...

يك نفر كاملاً حرفه اي بود در مسابقات كه آنهم پوريا دريني ... كه مزد زحماتش را با كسب نورم استادي بين المللي گرفت ...

احمد عسگري زاده چقدر زحمت كشيد اما نشد ... چه كسي نقش طلائي كيميا مرادي را در كسب برنز تيمي فهميد !؟

مارال غايبي را چه كسي مي شناخت ... حالا بشناسيدش دارنده مدال برنز تيمي دختران 12 سال جهان را  !!!

آرين غلامي 8 ساله را با درجه بين المللي 2037 نبرده بودند !!؟  عجب ... پس اين فدراسيون بايد از چه كساني حمايت كند !؟

حتي كسي نفهميد چه شد كه شاهين لرپري زنگنه بدون مربي در اين رقابت ها به مقام ششم جهان رسيد ... اونم در سن 9 سالگي يعني سال ديگه هم باز مي تونه تو اين رده بازي كنه ... اصلاً مي دونستيد اين شاهين همون شاهيني ست كه در مسابقات قهرماني كشور بيستم شد !؟

حتي يكي نگفت چي شد كه چند تا از بچه هاي ايران به خاطر ندادن به موقع پول از قرعه كشي بيرون گذاشته شده بودند ... چند بار قرعه مون با اسرائيل عوض شد ... بعضي از بچه ها تا ساعت دو سه نصفه شب در خيابان ها چه كار مي كردند ... !؟

مي دانستيد بازيكن ايراني در دوري حساس و در تنگي زمان نمي دانست ساعت مسابقات را با كدام دكمه متوقف كند تا داور را بخواهد !!؟

اصلاً ويتنام رو بي خيال ... المپياد رو بگين ...  تيممان رفت و برگشت ... همه چيز هم طبق برنامه انجام پذيرفت ... با شعار شايسته سالاري چهلم و سي و نهم شديم !!!

جداً از وقتي اين گروه گزينشگر آمده بسيار اميدوار شدم ... ديگر روياي حضورم در تيم ملي كشور آرزوي دست نيافتني اي برايم به نظر نمي رسد !

چه اتفاق ها كه نيافتاد در المپياد ...  از همان اول كه حسين آريان‍‍‍ژاد كه اسمش به عنوان سرمربي تيم ملي بانوان رد شده بود در خانه ماند و مربي نونهالان سكان تيم ملي بزرگسالان را در دست گرفت !

معلوم نيست رئيس اسبق فدراسيون مهندس كامبوزيا چكار مي كرد در المپياد !  آن هم به دعوت شخصي رئيس فدراسيون جهاني شطرنج !

معمولاً وقتي آقاي هرندي بعد از سفر به فدراسيون نيايد ناراحت است ... من كه نديدمشان ...

آتوسا پوركاشيان كه استاد بزرگ شد وقتي وارد فرودگاه شد برخلاف انتظارش با شهر ارواح و فرودگاهي متروكه روبرو شد ... البته بماند كه حتي خانواده اش هم خبر نداشتند !

قرارداد آقاي عليرضا شفيعي به طرز عجيبي تمديد نشد !  عجب ...  اين هم از دسته گلي كه آقاي كامبوزيا به آب داد {منظور حضور غير منتظره ايشان در المپياد است ... آقاي شفيعي چندين سال است كه در دفتر آقاي كامبوزيا مشغول به كار است} ... دو حالت دارد ... يا شايعات درست است يا غلط ... كه در هر دو صورت آقاي شفيعي سربلند خواهد شد !!! يك نفر داشتيم كه كلي نظم و ديسيپلين با خودش آورده بود كه اونم رفت ... استاد عليرضا در قلب ما جا داري ...

آقاي هرندي هم كه فكر نكنم از اين به بعد بياد ... فكر كنم در عوض ايشون احتمالاً خودشون قراردادشون رو تمديد نمي كنن ...

ميترا حجازي پور به خاطر ناملايمات اخيري كه ديده است در سن 16 سالگي از تيم ملي خداحافظي كرد !!!

من كه باور نمي كردم ... چون واقعاً همواره از بازيهايش لذت مي برم ... اما وقتي ديدم در مسابقات نيمه نهايي شركت نكرد فهميدم كه اين ميترا مثل بقيه اهل حقه و كلك نيست و حرفش حرف است ...

دبيرمون هم به آلمان رفته بود ... البته شنيدم با هزينه شخصي !!!  كه هنوز از صحتش اطلاع ندارم ... بي خود نيست آقاي كريمي در دوره جديدي كه بعد از استعفاش به فدراسيون بازگشته ديگه اون دبير پرانرزي و فعال گذشته نيست ... مي شه گفت يه جورائي خسته شده ... شايدم بريده ... اميدوارم كه تولد آقا پسر گلش آبتين روحيه مضاعفي بشه براي ادامه كارهاش در فدراسيون ...  البته اين به شرطيه كه آقا آبتين شب ها بگيره مثل بچه ي خوب بخوابه كه آقاي كريمي صبح ها كامروا باشه ...

جالبه كه تو اين المپياد هم مدرك داوري فيده اينجانب تصويب نشد ... آهاي داوراي جوون ... اونهايي كه اهل زد و بند نيستين ... اونهايي كه نمي خواهيد كيلويي مدرك بگيرين ... بيش از 1000 مسابقه معتبر داخلي و بين المللي برگزار كنين آخرش مي شه اين ...

فكر مي كردم اين بار ديگه تو اين المپياد با همكاري، قول ها و مساعدت هاي آقاي كريمي و آقا مهرداد پهلوان زاده مدركمو بگيرم كه اشتباه فكر كردم ...

آره ... همه گفتند نگران نباش ... گفتند سه ماهه ديگه نمي دونم تو كدوم جلسه مدركت رو مي گيري ...

يادش بخير يادمه بچه كه بودم ... يكي تلفني داور بين المللي مي شد ... يكي يك ربعه دو تا فورم پر مي كرد و مي داد دست فلاني و مي شد داور بين المللي ... يكي بعد از گرفتن مدرك تازه به فرا گرفتن شطرنج مشغول مي شد !!!  طرح هر استان يك داور بين المللي بود ... اوه ... خدا كنه طرح داور فرسوده نذارن حالا ... يه عده اي هم كه فقط مدرك رو گرفتن قابش كردن گذاشتن لب تاقچه كه مهمون اومد پز بدن ...

فقط يك جور مي تونم اين قضيه رو حلاجي كنم ... اونم اينه كه ... اين مدرك يه جورائي گروئه كه من يه وقت موقع انتخابات شيطوني نكنم و بچه ي حرف گوش كني باشم !!!  گفتم انتخابات ...

رئيس تازه حالش خوب شده ... بلافاصله بعد از اينكه پاشون به ايران رسيد در بيمارستان بستري شد ... اونم چند روز  ...

"خبرگزاري مهر نوشت : ابراهیم مداحی که جزو مجروحان جنگ تحمیلی است، پیش از این پای چپ خود را مورد عمل جراحی قرار داده بود اما احساس درد شدید در ناحیه آسیب دیده وی را از هفته گذشته با مشکلات حرکتی روبه‌رو کرد. به همین دلیل مداحی روز گذشته بلافاصله پس از بازگشت به ایران به یکی از کلینیک‌های تخصصی تهران مراجعه کرد و درهمان جا بستری شد"

فكر كنم مهمترين دليلش ناملايمات عصبي باشه ... شنيدم كه تو درسدن بدجوري اذيت شده ...

ايشون جديداً بيشتر از قبل به فدراسيون مي يان ... حتي بيشتر از قبل به فكر كارها هستند ... اتاقشون هم هميشه شلوغه ...

اين چندوقته كه مسئول ماهنامه شطرنج و پيشكوست ترين داور ايران پاي ثابت جلساتشن ... البته پشت دربهاي بسته ...

اميدورام دقايقي از اين جلسات به تعيين مكان و زمان مسابقات رده هاي سني كشور اختصاص بيابد ... زمان كمي مانده به شروع مسابقات !  مسابقاتي كه معلوم نيست به چه منطقي قرار است در بهمن ماه برگزار شود ... به نظر بنده قهرماني كشوري كه معتبرين ترين اوپن نونهالان يعني فجر نونهالان را لغو كند اصلاً خوش آيند نيست ... همان بهتر كه مشخص نباشد ...

بقيه درهاي اتاق هاي فدراسيون هم كه مثل درهاي هيات شطرنج استان تهران !

رئيس هاي هيات يكي بعد ديگري دارند عوض مي شوند ... اين نشانه ي چيست نمي دانم ... {البته مي دانم خودم را زده ام به ...}

اوه اوه ... گفتم رئيس هيات ياد آقاي هدهدي رئيس هيات شطرنج استان تهران افتادم ... ببخشيد رئيس سابق !

انقدر ماجراي انتخابات اين بار هيات شطرنج استان تهران لوٍس و بي معني شده بود كه ناخود آگاه هميشه ياد اين داستان منوچهر احتراميان مي افتادم :

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان

بعد از 12 سال رياست، هدهدي چند روز پيش با نامه اي مواجه شد كه حكم سرپرستي آقاي زاهدي مضمونش بود ... نامه اي كه به تائيد رئيس فدراسيون هم رسيده ... عجيبه كه ايشون بارها حمايت صرف خودشون رو از آقاي هدهدي اعلام كرده بودند ...

آقاي زاهدي رو من خيلي وقته مي شناسم ... آدمه خوبيه ... نمي دونم آيا سابقه مديريتي دارند يا نه ولي اون موقع كه كوچولو بودم و مدت 5 سال در فدراسيون مسئوليت سالن، عضويت فدراسيون و برگزاري مسابقات را به عهده داشتم ... ايشون معمولاٌ هر روز بعد ازظهر ها تشريف مي آوردن و ساعت ها مشغول بازي مي شدن تا اينكه چراغ هاي سالن به علامت تعطيل خاموش شوند  ...

ما باهم چندبار بازي هم كرديم ... حتي ايشون چند دفعه لطف كردن و من رو تا دم خونه رسوندند ... اونجا بود كه از صحبت هاشون فهميدم با آقاي مرتضي محجوب رابطه ي صميمانه اي دارند ...

ايشون عاشقه شطرنجه ... مدرسه من درست بقل پارك لاله بود ... يادمه بعضي از روزها كه زنگ تفريح از مدرسه با بچه ها براي دقايقي يواشكي مي زديم بيرون، ايشون رو در حال بازي بر روي نيمكت هاي هميشه سبز پارك لاله مي ديديم ... پس بدونيد كه سرپرست هيات استان تهران كاملاً شطرنجيه ... حالا بايد ببينيم بعد از سرپرستي سه ماهه آقاي زاهدي در انتخابات چه اتفاقاتي مي افته ... البته معمولاً استان تهران سرپرست تعيين مي كنه براي راي آوردن در انتخابات ... به هر حال چه سه ماه چه سه سال ايشون كار سختي در پيش داره ... هر چي فكر مي كنم نمي تونم به ايشون تبريك بگم ... واقعاً با اين اوضاع هيات، بايد به ايشون تسليت گفت !

باور كنيد اوضاع خوبي نيست و همه چيز بي نظمه ... از روزي كه پس از يكي دوسال قهر با مسئولين، وارد هيات شدم قراردادي با من بسته شد كه حتي تا به اين لحظه يك ريال هم دريافت نكردم ...

اصلاً پول مهم نيست ولي اگه بشنوي يكي داره مي گه مهدي پور داره تو هيات بخور بخور مي كنه چه حالي كه نمي شي ...

باز هم ناخودآگاه اين جمله در ذهنم نقش بست ...

همیشه هستند کسانی که نمی خواهند پرواز تو را ببینند، تو به پرواز فکر کن نه به آنها ...

روزنوشت های من ...

مارها ، لك لك ها و قورباغه ها !

به روز رساني شد !!!   

 

 

تنها لطفش اين بود كه زنگ خور موبايلم در روز 10 برابر شده و كلي هم حرف و حديث از خودم اين ورو و اونور مي شنوم ... خدائيش ديگه بعضي ها خيلي نامردن ...

نيمه شب چهارشنبه هفته پيش خسته و كوفته تازه از سفر رامسر (مسابقات نيمه نهايي) رسيده بودم و صبح به زور پاشدم رفتم فدراسيون ... كلي كار ريخته بود ... درست وقتي به زحمت همه كارهارو انجام دادم و داشتم از فدراسيون خارح مي شدم كه برم خونه يك استراحت كوتاه بكنم و برگردم بيام هيات ليگ دسته يك تهران رو برگزار كنم ... يك دفعه ديدم يه عالمه مردم دم در فدراسيون ايستادن و البته كلي ناراحت ... بعضي هاشون به شدت عصبي شده بودن ...

حقم داشتن ... صحبت كردم ديدم مثل اينكه مسئولين نيمه شب گذشته بدون هيچ هماهنگي اي و بدون دليل مشخصي تصميم گرفتن مسابقه رو تعطيل كنن و اين 80 ، 90 نفري كه از گوشه و كنار با هزار اميد و آرزو پاشدن اومدن فدراسيون همه بايد دست از پا درازتر برگردن ...

يك دفعه يك تصويري اومد جلوي چشام ... آخ اون زمان هايي كه جمعه براي شركت در مسابقه هفتگي مي آمديم فدراسيون و مي ديديم در بسته است ... واي كه هرچي زنگ مي زديم بشگرد تلفن جواب نمي داد ... تمام هفته مون خراب مي شد ... تا هفته بعدي كلي كلافه بوديم ...

خلاصه با هزار بدبختي كليد درها رو پيدا كردم ... از اين اتاق و اون اتاق فدراسيون صفحه و مهره و ساعت جور شد و مسابقه رو برگزار كردم ... چقدر به همه چسبيد ... به خودم از همه بيشتر ... انقدر جوگير شدم كه گفتم فردا هم بياين من برگزار مي كنم !!!

صبح فرداش اومدم ليگ دسته دو رو برگزار كنم ... بماند كه تمام شب گذشتش با همكاري مسعود جان مشغول درست كردن جدول كامپيوتري مسابقات بوديم ...

مسابقه دسته دوي بيست و سه تيمه هم به ياري خدا بدون هيچ مشكلي برگزار شد ... حالا يكي دوساعت ديگه هفتگي شروع مي شه ... دفتر مسابقات هيات كه در طبقه اول فدراسيونه با خوكدوني هيچ فرقي نداره ... ديگه دلم راضي نمي شه تو همچين اتاقي كار كنم ... با دستمال و جارو و تي (طي!) و ... دست به كار شدم ... نزديك به نصف اتاق آشغال ريختم بيرون ... از وسطاش آقا جعفر هم اومد كمك و بالاخره بعد يكي دوساعت اونجا شد شبيه اتاق ...  معلوم نيست قبلاً تو اون اتاق چي كار مي كردند ...

فقط مونده شستن كف و ديوارهاي اونجا كه فكر كنم براي تميز كردنش به مواد راديو اكتيو نياز داريم كه اون ديگه از عهده من خارج بود ...

براي مسابقه بعد ازظهر 100 نفر اومدن ... چقدر با شكوه برگزار شد مسابقه ... شنبه كلي با بچه ها صحبت كردم و ازشون خواستم كه ديگه چنين مسئله اي تكرار نشه ...

افسوس كه ديروز و امروز شاهد اين بودم كه بازهم همه پشت درهاي بسته موندند ... واي از همه بدتر ... آقاي مفرد كه به من ده بار قول داده بود كه براي ثبت نام مسابقات غدير نونهالان تلفن هاشو جواب بده بازهم طبق معمول بدجوري همه رو گذاشت تو آنپاسان !!!

آره ... من كه هر وقت زنگ زدم يا خاموش بود يا از دسترش خارج ... خدا كنه بقيه كه زنگ زدن جواب داده باشه ...

نمي دونم اگه بگه من جواب نمي دم يك خاك ديگه اي مي ريزم تو سرم، ولي وقتي اصرار داره و قول مي ده ولي انجام نمي ده واقعاً نمي دونم چيكار كنم ... انقدر آدم ساده و ماهي هم هست كه هيچ برخوردي هم نمي شه باهاش كرد ... خدايا خودت زودتر همه چيز رو درست كن ...

واقعاً اين چند تا مسابقه آخري هيات رو كه با بدبختي و با هزار مكافات برگزار كردم ... خيلي حساسم كه قوانين مو به مو رعايت بشه و حق و ناحقي نشه ... ولي اگه مسابقه در سطح لينارس هم برگزار كنم باز هم تو اين اوضاع لجن سالن و دستشويي گم مي شه ...

زمان حاجي خيلي زود به اين خريتم پي بردم و خواستم استعفا بدم ولي اطرافيان نذاشتند ... آخه حاجي كلي قول داده بود كه متاسفانه به دلايل مختلف انجام نشد ... حالا هم اگه استعفا بدم مي گن ديدين فلاني تو باند طرف بود ... تا طرف رفت زود استعفا داد ... واقعاً چه كاري بايد كرد !؟

تا اين لحظه تو هيچ باندي نبودم و دوست هم ندارم به هيچ باندي منصوب بشم ...

چو تخته پاره بر موج ... رها رها ... رها من ...

آيا با استعفاي من مشكلي حل مي شه ... من كه فكر نمي كنم ... فقط با اين تصميم خودخواهانه مي تونم حداقل خودم رو راحت كنم ... ولي با اين شرايط هم كار كردن بي فايده است ... هه هه ... خندم گرفت ... همچين مي گم استعفا انگار پست رياست جمهوريه ... به قول لاهيجاني ها : "پيتار چيسه كه كله پاچه بوون " يعني مورچه چيه كه كله پاچش باشه ... اين هم از عواقب برگزاري اوپن لاهيجان !!!

راجع به فدراسيون هم احتمالاً كارم به استعفا نمي كشه ... به لطف دوستان زيراب زن و تنگ نظر كه دارن شبانه روز زحمت مي كشن زودتر اخراج مي شم !  بماند كه من الان در حال حاضر يك قرباني خوب محسوب مي شم براي دم انتخابات ... خوب مي تونن با معاوضه من امتياز كسب كنن بعضي ها !

اما من مطمئنم كه ارزششو داره ... البته اين سناريو ديگه كاملاً تكراريه ... گروكشي ... رديف شدن كلي افترا پشت سرهم و اخراج ...

ولي ... آره ... اينها به گفتن حقيقت كه دلم رو سخت مي فشاره مي ارزه ...

ايشالا هرچي كه به نفع شطرنجه ... فقط ...

هرکه در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش می دهند ...

اكنون خواب به شدت بر من مستولي شده ... راستي دو سه تا نامه و همچنين نقد مشتي واسم اومده كه بزنم تو سايت ... فقط بايد منتظر باشين كه مشورت كنم بعد ... يكي از اين نامه ها رو يكي از عزيزترين دوستانم آماده كرده ... به نظر من بهترين نامه اي كه تا بحال در شطرنج نوشته شده ... از اين نامه هاست كه حسابي تكون مي ده ... منتظر باشين ...

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم.
باغبان از پی من تند دوید
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز ...
سالهاست که در گوش من
آرام ... آرام ...
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت !؟

از لطف شما سپاسگذارم و ممنون از اینکه دردل هایم را با صبر و حوصله می خوانید.

 



لطفا نظرات ، پيشنهادات ، انتقادات و مطالب مورد نظر خود را با ما درميان بگذاريد .

اسلایدر

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران